تبليغاتX
جـنـگـل واژگـون

 

یـك نظـر بـر یـار کـردم ، یـار نالـیـدن گـرفـت

یـك نظـر بـر ابـر کـردم ، ابـر بـاریـدن گـرفـت

*

تکیه بر دیوار کردم،خـاک بر فـرقـم نشست

خاک بر فرقش نشیند آنکه یار از من گرفت.

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت توسط Mandana

از نويسنده هاى دغل* خوشم نمى آيد.از نويسنده هايى كه عملاً چرندِ مطلق مى نويسند،و يك دفعه موجى راه مى افتد براى دوست داشتنشان.
تا اينجاى قضيه مشكلى ندارد.هر كس هر چه دلش مى خواهد مى تواند بخواند.حتى "زرد"خوانى هم ايرادى ندارد به نظرِ من.كفرِ آدم از آن وقتى در مى آيد كه همين آدم هاى "جو زده"،شروع مى كنند به بحثِ با آدم،تا اثبات كنند آن نويسنده خيلى خفن است.خب نيست!
نتيجه اش هم مى شود نوبلى كه به دوريس لسينگ،هرمان هسه و ژوزه ساراماگو مى رسد و تولستوى،چخوف و سلينجر آن را نمى گيرند،و يوسا براى گرفتنِ آن بايد خودش را اين همه زجر بدهد.
اين موج البته در همين كشورِ خودمان هر چند وقت يك بار راه مى افتد.و همين موج،باعث مى شود من وقتِ عزيزم را به جاى خواندنِ درس براى امتحانِ فردا،هدر بدهم براى كتابى كه نويسنده اش هيچ حرفى براى گفتن ندارد.در نتيجه مجبور مى شوم بروم توى كاورِ "منتقدِ بداخلاق" و براى اين كه مامان من را به خاطرِ غر زدنِ بيش از حد از خانه پرت نكند بيرون،بيايم اينجا و غر بزنم.

* مى توانم مثال بزنم،ولى Fanهاى گرام مى ريزند سرم.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1391ساعت توسط Mandana |

دلم فقط مكانيك مى خواهد.

فقط هم هاليدى.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت توسط Mandana

يك عالمه "چيز ميز" نوشته ام توى اين مدت،ولى دلم نمى آيد بگذارمشان توى وب.حتى دلم نمى خواهد بدهم كسى بخواندشان!

بگذارم اينجا؟

*

يكى از محشرترين كتاب هاى عمرم را خواندم همين چند وقت پيش.

هى خواستم ازش حرف بزنم،بعد ديدم اصلاً نمى شود چيزى درباره اش گفت؛پس بياييد چيزى درباره اش نگوييم!

*

دلتان مى آيد با اين "چيز"ِ محشرى كه توى ادامه مطلب برايتان گذاشته ام،هى به نبودنم خُرده بگيريد؟!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم فروردین 1391ساعت توسط Mandana |

از بچگى،يكى از اهداف و آرزوهام اين بوده كه يك دوره اى از زندگى ئم،بروم يك كاروان بخرم و وصلش كنم به يك ماشينِ قراضه ى قرمز.بعد كاروان ـه،مثلِ كاروانِ توى "دنى قهرمانِ جهان"،از همه نظر تكميل باشد؛حتى لوله كشىِ آب داشته باشد،برق داشته باشد،و جادار باشد تا تخت و وسايلِ عزيز كرده ئم را جا بدهم توش.بعد،بروم كلِ  دنيا را بگردم باهاش.

براى در آوردنِ خرجِ سفرِ ماجراجويانه ئم هم يا براى پيرزن هاى تبتى ظرف مى شورم،يا گوشه ى خيابان ساز مى زنم براى ملّت.كارِ سختى كه نيست!

.

پ.ن:كارمك مك كارتى را مى خوانيم؛كارمك مك كارتى را مى دوستيم؛كه باعث مى شود كوئن ها را بيشتر بدوستيم!

پ.ن ٢:مى شود برويم مدرسه،ولى "فاميلِ دور" هنوز پخش شود،پِلـيـز؟

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم فروردین 1391ساعت توسط Mandana |

"... يه پيرزنى رو ديروز ديدم كه فكر مى كرد سوفيا لورنه.

آنقدر طول كشيد تا من حاليش كنم كه اينطور نيست... ."


از "غيرِ قابلِ چاپ" ؛ سيد مهدى شجاعى

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت توسط Mandana

يك بعدازظهرِ نوروزى.

و بهداد!

[خواندن جدى جدى توصيه نمى شود!]


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت توسط Mandana |

"دهخدا" مى گويد فاميلىِ اينجانب،يكى از گوشه هاى يكى از دستگاه هاى موسيقىِ ايرانى ست؛

ويكى پديا هم تأييد مى كند؛

اى جدّ ِ بزرگوار،نفرين ها را پس مى گيرم الآن! :-"

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت توسط Mandana

بعضى وقت ها،بعضى چيزها باعث مى شوند آدم برود توى قيافه ى "هولى مادِر آوْ گاد،اين محشره!"؛كه همان قيافه ئى ست كه آدم در مواقعِ اوجِ كيفور شدن و سرمست شدن و اين ها پيدا مى كند. 
بعد،عيد و اين حال و هوا و بوى خاك و سنجد و شمال رفتن و اين ها،باعث مى شود آدم هى برود توى همان فاز؛

سرِ يك چيزهايى مثلِ تصنيف خوانىِ شجريانِ پدر و پسر با هم،يا بازى هدايت هاشمى توى سريالِ نوروزى ئى كه مشاورِ كارگردانش محسن طنابنده ست،يا خواندنِ "كرگدن"ِ اوژن يونسكو كه تقريباً هيچى ازش نمى فهمم
اين وسط خيام هم هى سازِ خودش را مى زند. 

****

رفته بوديم شمال،جايتان هم خالى،گذشته از آبِ صافِ صافِ دريا و هواى خوب و اين ها،يك بار كه داشتيم همين جورى شاد و خندان با ماشين مى آمديم سمتِ ويلا،توى كوچه ى دمِ ويلا،يك سلبريتى را ديديم.بگوييد كى؟يك كلاه سرش بود و يك بارانى تنش،در حالِ قدم زدن.روشنفكرانه ى روشنفكرانه!داريوش مهرجويى.
حالا سالى كه با ديدنِ استاد شروع شود،مى تواند سالِ خوبى نباشد؟عمراً!محشر است اين نود و يك!

*عنوان،برداشتى آزاد از آهنگِ "بهار"ِ گروهِ راديو تهران!

+ نوشته شده در شنبه پنجم فروردین 1391ساعت توسط Mandana |

هر روز صبح،ساعت ِ دوازده،تلويزيون كانال ِ دو،"شكرستان" را نشان مى دهد كه خيلى خوب است.

شب ها،ساعت ِ نه و نيم،كانال ِ دو دوباره،كلاه قرمزى را نشان مى دهد كه ديدنش اوج ِ رستگارى ست.

اين دو را ببينيد!

در ضمن،اگر شمال مى رويد،"لالايى ِ ارواح" ِ دنگ شو را بريزيد روى موزيك پلِيرتان!

+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت توسط Mandana |

رفتیم مدرسه،طبق معمول،و دنیا که می خواست امروز را مطابق ِ میل ِ من بچرخد،امتحان عربی را کنسل کرد و امتحان ریاضی را بسیار خوب،و دبیر ِ عربی را نرم،که برایمان "سعدی" بخواند.- این خانم ِ دبیر،از معدود افرادی هستند که عاشقشان ـَم.بعد فقط تجسم کن شعرخوانی ِ یک نفر را که اینقدر دوست داشتنی ست و عاشق ِ ادبیات.

زنگ ِ زبان هم،از دبیر اجازه گرفتیم تا برویم کتابخانه را برای عید درو کنیم.کلی هم فیض بردیم از محضر ِ جناب آقای گام!زنگ ِ بعدش هم،معلم ِ هندسه - که جنبه شان جداً مایه ی تحسین است - اجازه دادند آن اوله ی هنرمند،بیاید ادایشان را درآورد.کلی خندیدیم،چون این اوله بسیار تبحّر دارد توی ادا درآوردن،و شاهکاری ست برای خودش.

زنگ ِ آخر،کلاس ِ داستان داشتیم.پوففف!

سلین خواندیم و من وقتی بحث رسید به فیلم های خشن،با افتخار گفتم "سگدانی" ِ تارانتینو را دیده م؛تک تک ِ صحنه های دلخراشش را.

اما،قشنگ تر از همه،زنگ ِ ناهار بود.وقتی یکی از دوست جان ها،برگشت و به م گفت"ماندانا تو ماتیلدای رولد دال رو خوندی؟می دونستی خیلی شبیه ماتیلدایی؟"

و من نیشم تا بناگوش باز شد.چون همان طور که می دانی بهترین چیز ِ دنیا این است که یک نفر به ت بگوید شبیه ِ شخصیت ِ داستانی ِ مورد ِ علاقه ی بچگی هایت هستی!

حالا فقط همین آهنگ است که می تواند عیش ِ امروز را تکمیل کند.لذت ببرید!

نوروز-حسین ِ علیزاده 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390ساعت توسط Mandana |

شب ها كتاب و دفترهايم را مى برم مى ريزم جلوى تلويزيون.و تا كل ِ سريال ِ "مثل يك كابوس" تمام شود  تكليف ها را مى نويسم.آخر ِ سر هم بدون ِاين كه كوچكترين چيزى از داستان ِ سريال فهميده باشم،تيتراژش را مى شنوم و بعد مى روم پى ِ كارم.
دليل ِ اين كه ديدن ِ چنين سريال ِ بى مزه ئى را به جان مى خرم فقط براى شنيدن ِ آهنگ ِ يك تيتراژ،اين نيست كه تيتراژش را بهداد خوانده كه من عملاً مى ميرم برايش؛كمى تا قسمتى به خاطر ِ آن تم ِ بومى و تحريرهاى ِ نامنظم و درهم ِ صداى ِ فوق العاده ش است،و ملودى ِ نسبتاً متفاوت،و ترانه.اما باز هم اين ها دلايل ِ اصلى نيستند.

مى دانيد،توى ِ همه ى روابط ِ احساسى ِ جاودان دنيا،يكى از طرفينْ ستمگر بوده.كارى به ليلى و مجنون و خسرو و شيرين و فرهاد و اين لوس بازى ها ندارم،مثلاً رابطه ى شمس و مولانا.اصلاً همين تضاد و تناقض هاست كه قضيه را جالب مى كند.

مى گويم معشوق بايد اين طورى باشد.معشوق بايد بچزاند.دق بدهد!

حالا اين بهداد ِ دوست داشتنى مى رود ته ِ يك سريال مى خواند:
 
"دلخوشم گر دل به غير از من به هر كس باختى،
بُردنى ها را فقط،از سينه ى ما مى برى"

شما باشيد كُل ِ سريال را به خاطرش تحمل نمى كنيد؟!

* تيتر از آهنگ ِ"ماه پيشانو"ى دريا دادور؛و مى دانيد ماه پيشانو جان در جوابش چه مى گويد؟:
"گفت مى خوام بسوزونُمت تا قدرُم بدونى"!
+ نوشته شده در شنبه بیستم اسفند 1390ساعت توسط Mandana |

هيژده ِ اسفند.
 
يعنى دو روز قبل از تولد ِ من.
 
پارسال همین موقع ها،داشتم فکر می کردم بشوم دانشور ِ ثانی.
 
دیشب،خواستم یک چیزی بنویسم،که یادش افتادم.
 
ارجاع: + 
+ نوشته شده در جمعه نوزدهم اسفند 1390ساعت توسط Mandana |

آدم گاهى وقت ها اين طورى مى شود.

دلش مى خواهد با بعضى از آدم ها،كارى را بكند كه خواهران ِ پى يرس توى "تارك دنيا مورد نياز است" با آن مردهاى ِ مفلوك كردند؛

بعضى از آدم ها را اصلاً بايد تاكسيدرمى كرد و هميشه نگه داشت. :-)

+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت توسط Mandana |

رشته ى عشق ِ عميق ِ من به رومانف ها،

از فاكس ِ قرن ِ بيستم شروع مى شود،و به ادبيات ِ محشر ِ روسيه خاتمه مى يابد.

Romanovs

پيوست؛این كاور ِ دینا کارتر از روزی روزگاری در دسامبر.

+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت توسط Mandana